|
در فراسوی افق نام تو را میجویم... -------------------------------------- |
||
|
نشان لیاقت عشق....
پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 فرمانروایی که می کوشید تا مرزهای جنوبی کشورش را گسترش دهد با مقاومت های سرداری محلی مواجه شد و مزاحمت های سرداربه حدی رسید که خشم فرمانروا را برانگیخت و بنابراین او تعداد زیادی سرباز را مامور دستگیری سردار کرد عاقبت سردار و همسرش به اسارت نیروهای فرمانروا درآمدند و برای محاکمه و مجازات به پایتخت فرستاده شدند. فرمانروا با دیدن قیافه سردار جنگاور تحت تاثیر قرارگرفت و از او پرسید: ای سردار اگر من از گناهت بگذرم وآزادت کنم، چه می کنی؟ سردارپاسخ داد: ای فرمانروا اگر از من بگذری به وطنم باز خواهم گشت و تا آخر عمر فرمانبردار تو خواهم بود . فرمانروا پرسید: واگر از جان همسرت در گذرم آنگاه چه خواهی کرد ؟ سردار گفت: آنوقت جانم را فدایت خواهم کرد . فرمانروا از پاسخی که شنید آنچنان تکان خورد که نه تنها سردار و همسرش را بخشید بلکه او را به عنوان استاندار سرزمین جنوبی انتخاب کرد . سردار هنگام بازگشت از همسرش پرسید: آیا دیدی سرسرای کاخ فرمانروا چقدرزیبا بود ؟ دقت کردی صندلی فرمانروا از طلای ناب ساخته شده بود ؟ همسر سردار گفت: راستش را بخواهی من به هیچ چیزی توجه نکرد م . سردار با تعجب پرسید: پس حواست کجا بود ؟ همسرش در حالی که به چشمان سردار نگاه می کرد به او گفت: تمام حواسم به تو بود، به چهره مردی نگاه می کردم که گفت حاضر است به خاطرمن جانش را فدا کند . برگرفته از: کتاب نشان لیاقت عشق
...در ادامه عشق های " او" ........
چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 در همان کتابی که "او" فرمودند آمده است: ...این اشکدان ها را نگاه کن! می گویند، آنوقت ها اگر عاشقی به سفر میرفت، محبوب او، گریه های فراق را چکه چکه در این اشکدان ها می ریخت تا به هنگام باز آمدن دوست، به او بنماید که تا چه حد از دوری اش در عذاب بوده است. مادر بزرگم میگفت: خیلی ها آب نمک را به جای اشک در این بلورهای خلوص می ریختند و پیش روی مرد خسته از سفر بازگشته می گذاشتند..... مهم نیست، همیشه شبه عشق در کنار عشق بوده است، شبه صداقت در کنار صداقت! اما هرگز از رونق بازار عشق و صداقت چیزی کاسته نشده است. تو عاشق صادق باش و بمان، دنیا را به حال خود بگذار!! و من نمیدانم چند اشکدان پر کردم در فراقش..........
....
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390
مگذار كه عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبديل شود !
مگذار كه حتي آب دادنِ گلهاي باغچه ، به عادتِ آب دادنِ گلهاي باغچه بدل شود ! عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ ديگري نيست ، پيوسته نو كردنِ خواستني ست كه خود پيوسته ، خواهانِ نو شدن است و ديگرگون شدن. تازگي ، ذاتِ عشق است و طراوت ، بافتِ عشق . چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند ؟ عشق، تن به فراموشي نمي سپارد ، مگر يك بار براي هميشه . جامِ بلور ، تنها يك بار مي شكند . ميتوان شكسته اش را ، تكه هايش را ، نگه داشت . اما شكسته هاي جام ،آن تكه هاي تيزِ برَنده ، ديگر جام نيست . احتياط بايد كرد . همه چيز كهنه ميشود و اگر كمي كوتاهي كنيم ، عشق نيز . بهانه ها جاي حسِ عاشقانه را خوب مي گيرند.... از كتاب "يك عاشقانه آرام" اثر نادر ابراهيمي
آغاز...
چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390
مقصد جایی در انتهای مسیر نیست بلکه لذت بردن از قدم هایی است که برمیداریم!
بازگشت پاییزی....
دوشنبه شانزدهم آبان 1390 من آمدم....و نمیدانم برای ماندن یا دوباره رفتن........... خیلی دلم "او" میخواهد....اما او "من" نمیخواهد!! میروم پیاده روی در هوای ابری و برفی.........دستکش دکمه ایم نمیتواند دست منجمدم را گرم کند......یخ میزنم اما فکر مجال احساس کردن سرما را نمیدهد......... برمیگردم..ورئدی سوییت که میرسم کسی میپرسد کجااا بودی؟!! یخ زدی!! سرما میخوریا!!!! و من فقط نگاهش میکنم و راهم را میکشم به سمت اتاق و مستقیم تختم........جزوه ها و پروژه ها نگاهم را جذب میکنند اما من بی توجه تر از این حرف ها هستم!!! ......من هنوز "او" میخواهم.....
غیبت....بازگشت....پاییز......رنگ.....حضور
دوشنبه بیست و سوم آذر 1388
همه هستي من آيه تاريكيست كه تو را در خود تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد... من در اين آيه تو را آه كشيدم آه.....* چند روزيه صداي آه كشيد ناي زيادي رو ميشنوم...دلم يه جوري ميشه وقتي ميبينم اطرافيانم حسي رو تجربه ميكنند كه من مدتهاست با خودم دارم.....حس زيباييست پر از طراوت و تازگي......و من هنوز هم با احساسش اشك ميريزم ديشب نيز.......دلم لرزيد از احساسش و چشمم خيس شد از هرمش...... ............................... .................... ............ ... ...
زياد نبودم...غيبتم را عذر....1ماه پيش تا "پست مطلب جديد" آمدم اما........گذاشتم تجربه "ني ني چشمان او" تكرار شود و بعد......كه شد الان...!! تجربه جديد ستون بدنم را به كل لرزاند اما ....دلچسب بود.......(بسيار بسيار مشعوفمان كرد) و نيز اصطلاح "كاغذ سوخته" كه متولد شد و موجب شكايت عزيزي گرديد...!!! ** داشت يادم ميرفت! اخيرا پروژه اي با همكار انجام داديم كه به وضع قرارداد و كسري حقوق(!) ختم می شود.....! دوستان قديم رفته اند و از رونق خانه مان كاسته شده است اما هنوز هم اينجا پلي است بين دو نقطه بودن .....im linoom vakez linoom...... و اين linel ها مرا سخت مي لرزاند!!!( خود لرزي در ابعاد وسيع)..... خواستم از سوالي بگويم كه چند وقتيست حجم تو خالي مغز مكعبي ام را اشغال كرده است....و سوالم اينست: چرا انسانها عاشق ميشوند؟!......اين ميل و كشش چيست و از كجاست؟!....سوالم مبتديانه است چرا كه از ازل نهادينه بوده است اين حس و من امروز بدنبال پاسخم....*** پاييز از راه رسيد و برگ هاي زرد و نيلي و بنفش......من برگ هاي زرد سپيدار و چنارو خيلي دوست دارم.....پاييز..... باز هم پاييز است رنگ ها در راهند چشمهايت بردار و بياور و كمي ذوق و بصيرت با خويش پيش از آن لحظه كه باز شادي و شيطنت كودك باد دستمالي بكند اينهمه نقاشي را.....
پراكنده گويي ام را عذر...اميدوارم فهميده باشيد چه ميخواستم بگويم!
*ضمير منفصل دوم شخص مفرد با اهداف شخصي مطابقت دارد! **ضمنا اصطلاح فوق اکنون به سندی بر رد بیانیه های ضد siraharvel تبدیل گردیده است!! و دلیلی گشته است بر حضور مکرر اینجانب در مکانی نا امن(با عرض پوزش "مزاح") که البته با بودن در آن مکان احساس خوبی پیدا میکنیم.......just in dream...... (-بعضی ها یخ نزنند- شاید روزی از just in dream خارج شد.......خودم حق یخ زدن دارم!) ** *دوستي گفت غريزه است .....شدني است نه خواستني....وقتي افتادي تو دامش ديگه افتادي....و بعد خنديد و رفت! انگار خودش افتاده بود! و گفت: دچار...... و من يادم است روزي كه او را به همين نام خطاب ميكردم و امروز به خواست خودش او را ناچار..........
پ.ن ۱) چرا انسانها عاشق میشوند؟~ (درج پاسخ در برگ دلتنگی) پ.ن۲) دغدغه های جدید-جزوات نخوانده-امتحانات پایان ترم-گم شدن انگیزه-حرکت لاک پشتی به سمت هدف برتر-نیاز به یک activator- not found activator !!-سو تفاهمات جدید-عدم وجود وقت برای ناراحتی های بی دلیل-از دست دادن عضوی دوست داشتنی در نیم قسمت چپ بدن بدلیل عارضه عصب ناکی! و ....و .... قضاوت با شما!!! پ.ن۳) خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش ....
در پناه حق
منم،همکار یاسی خانوم
پنجشنبه چهارم تیر 1388 به نام خدا
من میمیرم؟ کی میمیرم خداجون؟ یک بار دیگه بهم نشون دادی..............منو از اوج لذت،از عرش به فرش که چه عرض کنم به زیر فرش کشیدی اینم در ادامه ی گوشمالیاته یا یه شکست واقعیه؟ من یه اتاق سیاه میخوام سیاه سیاه فقط با یه لامپ قرمز،بدون پنجره.چرا ندارم......... راستی خدا قبل از اینکه بمیرم میخواستم یه چیزی بهت بگم من همیشه میگفتم : تنها تو را دوست میدارم اما بهت دروغ میگفتم.............همین ضمنا خودت گفتی باید هدفام بزرگ باشه من میخوام بهت ثابت کنم که خودکشی هیچ اشکالی نداره، گناهم نیست.به نظرت میتونم؟ اگه تونستم که خوب میشه،دیگه اونوقت میدونم کی میمیرم! اما هنوز زنده ام،این یعنی اینکه هنوز اون چیزی که باید بشم نشدم به اونجایی که باید برسم نرسیدم. پس برم نماز قضا های آیندمو بخونم!
پی نوشت ها: ۱)خدایا خییییییییییییییلی مواظبشون باش،خووااااااااب؟؟!! ۲)بازم آرام بخش ۳)هیچی که واسه خودش یه چیزیه،من همون هیچیم نیستم امشب لیلةالرغائبه،خدایا ادامه ی همون آرزوی پارسالم.......خواهش میکنم... ۴)این من بودما،چی فهمیدین؟ ۵)فردا ۵ تیر روز تولد یه فرشتست،اما نه حتی فرشته ها هم به پای مادرا نمیرسن،مخصوصا مادر یاسی خانوم.تولدشون مبارک،به همه من جمله خانواده های شکوفه ها و باران صمیمانه شاد باش میگم.توی این شب آرزوها مهمترین چیزی روکه به خاطرم میاد سلامتیه،خدایا سلامتشون بدار دوتا گل تقدیم به یاسی خانوم و مادر مهربون و بزرگوارشون سلام که نکرده بودم
آسمان فرصت خوبیست اگر پر بکشیم....
چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 آسمان فرصت خوبیست اگر پر بکشیم.... به افق های دل انگیز خدا سر بکشیم.........
سلام....چندمین روز زمستونه رو نمیدونم ولی میدونم خدا خواست و امسال هیچ کدوم از روزام زمستونی نبودن.....همشون بوی بهارو داشتن....بهار......آخ دلم.... خدای خوبم عطر دل انگیز حضورشو مثل همیشه تو لحظه لحظه هام خوب پاشیده بود.......طوری که لحظه ای حس تنهایی بهم دست نداد.....خدایم خواست تا ۸۷ رو اینجوری به آخر برسونم.....پر از پاکی و لطافت و.....عشق....... و عشق...... و عشق صدای فاصله هاست..... صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند.....و با شنیدن یک "هیچ" میشوند کدر...... چقدر به گفتن "هیچ" عادت کردم....نمیدونم این سالی که گذشت چند بار با "هیچ" هایی که گفتم دل آدما رو شکستم......و فاصله ها رو کدر کردم.......و روح ها رو آزردم.....و دل ها رو شکستم........................ خدایا! تو حتی بهتر از خودم میدونی که...........هیچ وقت نخواستم کسی رو آزار بدم.......چه برسه بخوام دلی رو بشکنم.........پس.......اگه نا خواسته این کارو کردم منو به کرمت ببخش.............ممنونتم خدای بزرگ و مهربونم.......
آخرای ۸۷ شده...... ۸۷ای که خیلی سریع گذشت......سریع تر از باور من.......... سال قشنگی بود......هرچند روزای خاکستری هم داشت ولی.......همه شون تجربه شدن......واسه ساختن روزای بهتر...... هر روزش هدیه ای از خدا بود.......چه هدیه های قشنگی هم بودن......(بعضی هدیه هاش دوخته شده بودن!!!!) ۴فصل سال خیام تمام شدند و همچنین ۲فصل چمستان......چه برداشتیم؟! ........توشه راه را میگویم............. سوالای زیادی دم به دم میان تو ذهنم و.........همشون یه جورایی نتیجه گیری ان.......نتیجه گیری از سالی که گذشت......کاش بتونم به همه حسابام برسم قبل از اینکه به حسابم برسند....................... ............................................................. ......................... .......... ... نمیدونم برداشتتون از این پست چه خواهد بود........ امیدوارم سال بسیار خوبیو به پایان برسونید و آغاز سال جدید پر از خوشبختی و سعادت باشه براتون.......... اگه من و همکار گرامی رو هم لحظه تحویل سال دعا کنید ممنون میشم...... امیدوارم..............به هر آنچه دلتان میخواهد برسید.......البته....اگر صلاحتان بود....
هرروزتان سر سبز......... در پناه حق
(....)
پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387
سلام احوال؟! نمیدونم روزاتون چه رنگیه،بوی چی دارن؟! کهنگی یا تازگی...؟! این با خودتونه که کدوم رو انتخاب کنین.... دل خوشی هاتون عمیقه یا مثل حباب روی آب...؟! توی دریای زندگیتون چجوری شنا میکنین...؟! موافق جریان آب یا مخالف.... با صخره های مسیر چجوری برخورد میکنین؟! سکان کشی تونو بدست کدام ناخدا سپردین؟! خودتون یا دیگران..... از هدف و مقصودتون مطمئنین یا نه حرکت میکنین تا شاید به جایی برسین....؟! و.........و..................
خدایا چقدر سوال....همه اینا به یکباره میان تو ذهنم و هربار از خودم میپرسم:......
خدای من، تو کجای زندگی من قرار داری؟؟؟؟
من اون حیوان بالفعلی هستم که خواستی انسان بالقوه بشم و بعد هم اون انسان بالفعل.....من الان کجای راهم؟ هنوز تو حیوان بودنم موندم یا نه.....حرکتم به کدام سمته؟! راستی بر سر اونهمه اشتیاق آسمونی چی اومده که ادامه دادن رو سخت کرده؟ ما از کجا اومدیم؟ چرا یادمون رفته.........؟! چرا چشمامون پتانسیلشو فراموش کردن.....زرق و برق دنیا اون پتانسیلی نیست که خدا برای چشمای ماها قرار داده.....چرا در چشممونو به روی حقیقتها بستیم...؟! چرا.....؟ چی بر سر انعطاف و عشق هامون اومده؟ چرا روزهای اول اونهمه و شوق و اشتیاق......ولی حالا......اشتیاق ادامه دادن کمرنگ شده...... تلخی از اونجایی شروع میشه که رسیدن به یک آرزو میشه نقطه پایان سعی و تلاش.....وسکون در نقطه شروع رسیدن به انتهاست..... و توقف حتی در بین راه سقوطی به پایین تر از شوق نقطه ابتداست............ شروع یک رابطه شوق ادامه شعله ایه که بی فکر و تدبیر و تلاش روشن نمیمونه..........چرا گاهی یادمون میره؟! نذاریم توی مشغله های زندگی روشن نگهداشتن این شعله با ارزش از یادمون بره که اگه اینجوری بشه روح زندگی بی صدا در ازدحام این مشغله پژمرده میشه و وقتی که روح پژمرده شد......می میره...... بی صدا......
چرا قدر نعمت ها رو نمیدونیم؟ مگه قراره چند روز با هم باشیم؟!.....کی میدونه.....شاید این مطلب من که الان داره به دست خودم نوشته میشه آخرین دست خطی باشه که قراره از من به یادگار بمونه.......شاید فردا من نباشم......و تنها یادگار از من لحظه هاییست که بودنم را نمود می کردند........... نعمتهای خدا رایگان نیستند......هیچ موفقیتی بدون تلاش نیست.......هیچ خوشبختی بدون سعی و کوشش موندگار نمیمونه.......علفهای هرز هستند که برای رشد به توجه نیازی ندارند...... و البته نذاریم توجه مون بشه عادت..... نذلریم محبتمون بوی تکرار بگیره......هر لحظه غنیمته.....قدرشو بدونیم......
اگه یه روز اتفاقات بزرگ زندگیمون عادی بشن چی؟ اگه یه روز روزای مهم زندگیمون اینقدر عادی بشن که از یادمون برن چی؟ مبادا روزی اینقدر دچار غرور بشیم که آرزومون و هدفمون برامون حتمی بشه طوریکه خیالمون راحت بشه و......
آرزو کنیم و هدف داشته باشیم و حرکت کنیم......میگن هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن راهی به جز رفتن نیست...... راهی که میریم رو درست انتخاب کنیم......اگه از کوچه پس کوچه هم رد میشیم مواظب باشیم......اگه همراهی رو برای راهمون انتخاب میکنیم همونی باشه که بخواد به هدف برسه......و وقتی به هدف رسیدیم فراموشش نشه توی مسیر با کی همراه بوده......یه جای دیگه خوندم که برای گلی خاک گلدون باش که اگه روزی هم به آسمون رسید یادش نره ریشه اش کجا بوده......... و.................و...................وقتی رسیدیم به همون مدینه فاضله خوشبختی مونو جشن بگیریم.......و به سنگ های توی مسیر پشت سرمون نگاه کنیم و به خودمون ببالیم که اینهمه سختی رو تحمل کردیم و نهایتا رسیدیم........ چقدر شیرینه اون لحظه رسیدن.......نوش جانتان شیرینی وصال...... ....................................................................................................................................... پر حرفی ام را شدیدا عذر........... بقول همکار نمیدانم چه باید میگفتم ولی خوب میدانم که چه گفتم.........!
برای هر لحظه زندگیتان شادی و خوشبختی آرزو میکنم......
پ.ن1) روزهایی که گذشت نوستالژی شدت گرفت و........ پ.ن2) زمستان نزدیک است.......یلدایتان طولانی!!! پ.ن3) یه جایی از نهج البلاغه اومده: چه زشت است فروتنی به هنگام نیاز...... پ.ن4) طوفانها در راهند.......التماس دعا.....
طلب وصل....
پنجشنبه شانزدهم آبان 1387 سلام.....احوالتان؟....پاییزتان پاییزیست یا...؟! امید که بهترین باشد....... بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب.....یه متن از یه دوست..... وقتی غروبهای پنج شنبه آسمون دلت دوباره ابری میشه و می خوای های های گریه کنی خیلی سخته که ابرای چشمات غربت دلت رو باور نداشته باشن همیشه پیش خودم میگم کاشکی نردبون عشق چند تا پله دیگه داشت تا میشد به خدا رسید.خدایی که خیلی مهربونه.خدایی که روز رو آفرید تا شب تو سیاهی خودش پنهون نباشه.خدایی که وقتی تنهای تنها میشی فقط اونه که ملجاُ و پناهگاهته.خدایی که به عیسی-ع- میگه اگه اونایی که به من پشت کردن میزان علاقه منو به خودشون میدونستن قالب تهی میکردن و حالا غروب پنج شنبه هنوز پرنده دلم تو قفس دلتنگی هاش اسیره. خیلی خسته ام از بغضی که شکسته نمیشه،از سکوتی که مبهمه،از دنیایی که زرد و پائیزیه،ازآسمونی که ابریه و از دریایی که طوفانیه. کاش میشد وقتی داریم تو کوچه پس کوچه های دلمون قدم میزنیم عطر خدا رو حس کنیم کاش میشد وقتی دلمون میگیره با خدا درد دل کنیم کاش میشد پیشونی مون همیشه رو سجده عشق خدا باشه دیگه بسه کم کم دارم حس میکنم متنم داره بوی غربت میگیره شایدم این بوی غریب بوی خدا باشه
با یاد کسانی که ز شهد رخ جانانه مکیدند از عشق گذشتند و به میخانه رسیدند آنان که به راه طلب وصل الهی از خویش گذشتند و به کاشانه رسیدند
................................................................... پ.ن) پل ارتباطی با نویسنده متن: موفق باشید و شادمان در پناه حق
|
|
|